یاسمین زیبای ما

این وبلاگ را درست کردیم که خاطرات نی نی آینده مان را قبل از تولد قشنگش ثبت کنیم

 

 

[ 12 / 6 / 1392 ] [ 12:16 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

ده ماه و شش روزگی

سلام دختر قشنگم

خوبی؟انشاالله که همیشه خوب باشی

سلام دوستای خوبم

ما برگشتیم ، ببخشید خیلی وقته هیچی ننوشتم

دختر عزیزم تقریبا 4.5 ماهه که برات ننوشتم الان که دارم اینا رو می نویسم دقیقا ده ماه و شش روزته ماشالا خیلی بزرگ شدی

5ماه و 28 روزت بوذی که کامل و بدون کمک نشستی و تو 7ونیم ماهگی چهار دست و پا رفتی و بدون کمک وایستادی از 9 ماه و یه هفتگی هم شروع کردی به راه رفتن

کامل راه میری میشه بگم که می دوی چند کلمه رو راحت می تونی بگی : مامان ، بابا ، بِده ، من ، هَم ، دَدَر،بای بای

بعضی کلمات هم که برات تکرار می کنیم می گی مثل برف برق ...

اعضای بدنت رو می شناسی انگشتای دست، دست، چشم، دماغ،گوش، مو و پا رو می شناسی  لباساتم کاملا می شناسی وقتی می گیم کلاه یا جورابت کو  نشون می دی ، بای بای می کنی،  برای سلام دادن هم دستتو بلند می کنی ، تا صدای آهنگ میاد  می رقصی دختر قرتی من

موهات بلند شده و مدلش عوض شده و فر شده مثل موهای خاله سیما

علاقه خیلی زیادی به لپ تاپ و تبلت و گوشی داری تا میام با تبلت یا لپ تاپ کار کنم سریع از من می گیری و می گی من من.

به غذا خوردن علاقه داری و اکثر غذاها رو هم دوست داری مخصوصا ماهی و سیب زمینی

راستی هیچ دندونی فعلا در نیاوردی دختر بی دندون من

یه سری از عکسا رو برات می ذارم از 5 ماهگی به بعدتِ

 

اینجا 5.5 ماهه ای و با مامانی رفتی حموم


 

ببین چه لمی دادی عسل من



 

اولین باری که ماست خوردی ببین چه تعجبی کردی



 

اینجا قبل از 6 ماهگیته که با تکیه به مبل وایستادی



 

اولین باری که سرلاک خوردی



 

موقع خوابیدن دوست داری همیشه دمر بخوابی



 

اینجا روز 6 ماهگیته که اومدیم خونه مامانی



 

کیک تولد 6 ماهگی که بابایی (بابای من) واست خریده



 

دقیقا 6 ماه و 7 روزت بود که رفتیم زیارت امام رضا

البته عکسای خیلی قشنگی داری ولی چون دارم از خونه مامانی این پست رو می ذارم بیشتر عکسا تو لپتاپه خونمونه این چند تا هم از تو فیس بوکت برداشتم



اینجا مراسم شیرخوارگان حسینی هست که با مامانی رفته بودی



 

هروقت که مامانی جاروبرقی می کشه دوست داری که بشینی روش



 

یه کالسکه ی عصایی برات خریدیم که برای مسافرتا ازش استفاده کنیم چون کالسکه خودت خیلی بزرگه ولی تو بجای اینکه بشینی توش دوست داری هولش بدی



 

این عکسا مال 9 ماهگیته



 

این عکسا هم مال بعد از حمومته



 

عاشق این عکسم اینجا داری با حلما روی پاتون عروسکای گربه رو می خوابونید



 

این سرسره رو مامانی(مامان من) برای تولد من! واسه تو خریده شیطون یه وقت بهت بد نگذره عزیزم

 


وقتی باهاش بازی می کنی پایین که میای دوست داری بدویی بری جلوی اتاق خاله سپیده یا خاله سیما




 

عاشق ماشین ظرفشویی هستی تا مامانی درشو باز می کنه که ظرفارو بیاره بیرون می ری سراغ ظرفها



 

راستی دخترم ما بخاطر کار بابا مجبوریم هفته ای 4-5 روز خونه مامانی باشیم چون بابا الان داره تو تهران ساخت وساز انجام میده و یه شرکتم اونجا تاسیس کرده بخاطر همینه که همه ی عکسا تو خونه مامانیه حالا وقتی رفتیم خونمون یه پست هم از اونجا می ذارم و عکسای خونه خودمونم می ذارم 

دوست دارم عزیز دلم


[ 20 / 11 / 1392 ] [ 16:01 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

5/5 ماهگی یاسمین (92/7/1 )

سلام دختر گلم 

خوبی مامانی ؟ دخترم حسابی بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی . دیگه به راحتی میشینی . یک ماهی میشه که سرلاک میخوری . موهاتم که حسابی پرپشت شده . امروز برات با کش بسته بودمشون . عکسشو میذارم که ببینی . امروز بعد ازظهر مطب بودم که برای اولین بار اومدی پیشم . ساعت حدود 7 بود که دیدم با مامانی و خاله سپیده اومدی اونجا . گذاشتمت پشت دستگاه اتورفراکتومترم و تو خیلی خوب سرتو گذاشتی پشت دستگاه و حسابی خوشحالی میکردی . 

دوست دارم زندگی من

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکسها همه مال امروز بود عشقمممممممممممم 

 

 

 

 

 

 

[ 1 / 7 / 1392 ] [ 23:10 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

عکس های آتلیه یاسمین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عزیزم شعر مربوط به عکسهاتو بعدا میذارم 

[ 29 / 6 / 1392 ] [ 17:12 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

دخترم روزت مبارک

دختر کــه بـاشــی...

هزار بــار هــم کــه بگـویــد : دوستـــــــــــــــــــــت دارد !

باز هــم خواهــی پـرســـی : دوستم داری ؟

و تـه دلـــــــــت همیشــه خواهــد لرزید !

دختــر کــه بـاشــی هــرچقــدرهــم کـه زیبا بـاشــی

نگران زیبـــاترهایــی میشــوی کـه شایــد عاشــقش شوند !

هــر وقت کــه صدایت میکند: خوشــــ♥ـــــگلم

خــدا را شکــر میکنــی کــه درچشمــان او زیبایــی !

دســـــــت خـودت نیست!

دختر کــه بـاشــی همـــه ی دیوانگی هــای عالــم را بـــــــــلدی ...


[ 15 / 6 / 1392 ] [ 22:44 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

92/6/11

سلام گلم .

خیلی وقته برات ننوشتم . ببخشید

ماشاالله حسابی بزرگ شدی . 3 روز دیگه پنج ماهت تموم میشه و وارد 6 ماهگی میشی . چقدر زود گذشت . دوست ندارم اینجوری باشه دلم میخواد بیشتر احساست کنم . روزا که سر کارم و نمیبینمت . فقط شبها پیشمی و میبینمت . از 10 صبح تا 9 شب خونه مامانی هستی . البته بهت اونجابا مامانی و بابایی و خاله جون سیما و موقع هایی که خاله جون سعیده اونجاست حسابی بهت خوش میگذره . خیلی خیلی به بابایی وابسته شدی اینقدر که تو بغلشی و بابایی باهات بازی میکنه . شبها که میرم دنبالت از بغل بابایی راضی نیستی بیای پایین و وقتی من دستاما جلو میارم که بگیرمت خودتو میچسبونی به بابایی که من نگیرمت . الهی من فدات بشم . 

حالا از پیشرفت هایی که داشتی :

سرلاک میخوری روزی یک بار . موقعی که دوست داری چیزی بخوری میگی ( هم ) . میشینی البته با کمک بالش که دورت میذاریم . دوست داری همش وایستاده باشی . وقتی دستاتو میگیرم که وایستی بهت میگیم تاتی تاتی و تو قدم برمیداری . 

هفته پیش سه روز کنگره داشتم تهران که تو رو هم بردم . همکارام و دوستام همه ازت خوششون اومده بود و دایم تو بغل بقیه بودی . این عکس هم غرفه شرکت آمیکو یسنا پارس ازت گرفته که گذاشته بود تو سایتش که من خبر نداشتم و خیلی اتفاقی تو سایتشون دیدم . اینجا تو بغل خاله آزاده ای که روز آخر یعنی جمعه با خودمون بردیمش کنگره .

 خیلی عکس هست که باید بذارم . شاید همشونو فردا گذاشتم

 

 

[ 11 / 6 / 1392 ] [ 23:53 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

سه ماهگی عسلم

سلام دخترم . خوبی گلم ؟

عزیز دلم جمعه 14 تیر سه ماهت تموم شد . دیگه حسابی بزرگ شدی و برای خودت خانمی شدی عزیزم . جونم برات بگه عزیزم که پنج شنبه شب عروسی پسر عمه بابایی بود . همدان . من و تو نرفتیم و بابا تنها رفت ما هم رفتیم خونه مامانی موندیم . بابایی پنج شنبه بعد از ظهر رفت و جمعه بعد از ظهر برگشت . وقتی اومد دنبالمون و اومدیم خونه دیدم که برای تو یه کیک خوشگل برای تولد سه ماهگیت خریده . دست گلش درد نکنه 

یکشنبه 16 تیر هم بردم برای قد و وزنت که خدا راشکر خوب بودی 

وزن : 5700

قد : 60

دور سر : 39

ماشاالله قدت خیلی خوب رشد کرده بود که تو یک ماه حدود 5 سانت رشد کرده بودی که خانم دکتر اونجا بهمون گفت که این رشد معمولا برای مدت 2 ماهه . خدا را شکر 

در ادامه یه تعداد از عکسات که دوسشون دارم رو برات میذارم 

اول عکس های سه ماهگیت

حالا عکسای تولد

اصلا نمیذاشتی عکس بگیریم و همش تکون میخوردی و عروسکاتو میخوردی

 

اینجا هم پاتو کردی تو کیک

اینم چند تا عکس که با گوشیم گرفتم . کیفیتش پایینه ولی دوستشون دارم 

این عکس هم مال وقتیه که 14 روزه بودی

اینجا هم 25 روزیه و داریم میریم مراسم عقد پسر عموی من 

این جا هم یه مغازه بود تو دبی هم اسم تو 

[ 18 / 4 / 1392 ] [ 13:05 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

ما اومدیمممممممممممممممم

سلام دختر قشنگم

سلام خاله های مهربون .

ببخشید که خیلی وقته سر نزده بودم و وبلاگ دخترم آپ نشده بود . از همگی معذرت میخوام

 امروز یاسمین خانم ما 2 ماه و 26 روزشه و حسابی برای خودش خانمی شده . خیلی کارها یاد گرفته . حدود یک ماهه که ارادی و با صدا میخنده . کاملا من و باباش و فامیل ها رو میشناسه ولی با غریبه ها زیاد میونه خوبی نداره . کاملا دیگه میتونه اشیا رو تو دستش بگیره . دستش رو میخوره از دیروز داره پاهاش رو هم کشف میکنه . خیلی کنجکاو شده و به هر شی یا شخص جدید با دقت زیادی نگاه میکنه . شیر مادر اصلا نمیخوره فقط 10 روز اول رو خورد و بعد از اون شیر خشک نان خورد . به تلویزیون خیلی علاقه داره ولی نمیذاریم که نگاه کنه . 

دیگه یادم نمی یاد اگه باز یادم اومد مینویسم

حالا برای یاسمینم :

عزیزم 31 خرداد پسر عموت به دنیا اومد . آقا ماهان . و من و تو و بابایی 6 تیر پنج شنبه رفتیم همدان دیدنش و تا شنبه موندیم و شنبه صبح برگشتیم . البته چون 4 هفته زود به دنیا اومده بود ( قرار بود که 26 تیر به دنیا بیاد ) یه هفته ای تو دستگاه بود و روز 6 تیر مرخص شده بود . وقتی رفتیم خونشون به محض اینکه ماهان رو میدیدی انقدر با تعجب و کنجکاوی بهش نگاه میکردی که ما میمردیم از خنده آخه خیلی بامزه بودی . عکسشو برات میذارم که ببینی 

دیگه اینکه من و بابایی تعطیلات خرداد رو 6 روزی رفته بودیم مسافرت . دبی . و با عرض معذرت تو رو نبردیم و تو پیش مامانی (مامان عزیز من ) موندی . ولی برات کلی خرید کردیم اسباب بازی و لباس های خوشگل که ازشون عکس میگیرم و میذارم تو وبلاگت .

بریم سراغ عکس ها 

این ماهان جون

 

اینم تو و ماهان( تعجبتو ببین)

 

اینم تو و بابایی

 

بازم تو و بابایی تو آسانسور

 

من و تو 

 

بقیه اش هم که تو در حالتهای مختلف


 

 

این عکس رو موقع برگشت از همدان تو ماشین ازت گرفتم . تو کریرت خواب بودی 

دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارمممممممممممممم

[ 10 / 4 / 1392 ] [ 15:44 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

سلام دوستای گلم . مرسی از نظراتتون . 

دختر گلم یاسمین جون به شکر خدا صحیح و سالم ساعت 11:30 صبح روز چهارشنبه 14 فروردین با قد 50 و وزن 3240 در بیمارستان مهرگان قزوین به دنیا اومد .

اینم چند تا از عکسهاش :

1 ساعت بعد از تولد

2 روزگی

3 روزگی

5 روزگی

6 روزگی

7 روزگی

7 روزگی

9 روزگی

10 روزگی

 

 

[ 26 / 1 / 1392 ] [ 12:50 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

فقط 2 روز

سلام گلم . سلام قشنگم . سلام یاسمینم

عاشقتم عزبزم

فقط 2 روز فقط و فقط 2 روز دیگه به اومدنت مونده دخترم

اگه خدا بخواد و کمک کنه روز چهارشنبه (14/1/92 ) تو بغلمی عزیزترینم . انشاالله چهارشنبه صبح حول و حوش ساعت 10-11 عمل دارم و شما به دنیا میای .

تو این روزا هیچی از خدا نمیخوام جز اینکه صحیح و سالم و بدون هیچ مشکلی به دنیا بیای ماه من . خودت هم دعا کن و از خدا سلامتی خودتو بخواه

دوست دارم و خیلی خیلی خیلی .... منتظرتم

[ 12 / 1 / 1392 ] [ 0:37 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

چهارشنبه سوری

سلام یاسمین مامان . عشق مامان 

خوبی قشنگم . مطمئنم که خوب خوبی اینو از لگدات متوجه میشم گلم 

عزیزم امروز چهارشنبه سوریه و فقط و فقط 14 روز به اومدنت مونده . وای که چقدر خوب . ایشالا که زود زود این 2 هفته بگذره و تو عزیزم صحیح و سالم بیای تو بغلم .

دلم برای دیدنت پر میکشه عروسکم. خیلی دوست دارم .

 راستی امروز با خاله سپیده هفت سینو چیدیم . میخوای ببینی ؟

بفرما اینم عکسهاش :


اینم از ماهی های امسال که 3 تا هستند . اون سفیده تویی مامان


[ 29 / 12 / 1391 ] [ 16:47 ] [ مامان سحر ]
[موضوع : ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد